سفارش تبلیغ
بزرگترین تونل شهری
«« احساس ناب »»

«« احساس ناب »»

لیلی[67]
نمی تونم دورت کنم..............لحظه ای از تو رویاهام.......... تو مثل خالکوبی شدی.............تو تک تک خاطره هام.........

   1   2      >

دروغ بود.........همه چیز

 



 





 


واژه ها فرار می کنند از من..............چرا؟؟....................تو می دانی چرا؟؟...


 


یک عالمه حرف ..........غم........درد.........در دلم تلنبار شده روی هم...............


 


می خواهم از خود.........از دل ساده و بیچاره ی خود انتقام بگیرم........................


 


دلی که یک روز صادقانه عاشق بود..........و زنده بود با امید داشتن احساسی ناب...


 


و توهم اینکه جایی بر روی این کره ی خاکی دلی هست که برای او بتپد...............


 


دچار توهم بودم؟؟.............می خواهم به جای دوست داشتن............نفرت داشتن را به قلبم یاد بدهم


 


یادش بدهم سنگ باشد........بخندد به تمامی احساسات نابی که در دل هر کسی هست


 


دنیایم خیلی سیاه شده..............تاریک ...................تاریک...............


 


کسی که فکر می کردی با تو صادق است..............روراست است............به تو دروغ می گفته.............دروغ


 


شاید تقصیر خودم بود...........این که این باور را داشتم که انسانهای صادق و خوب هستن





......................



 


انسانهایی که با تو روراست هستند و برایت ارزش قائلند................


 


می دانی چه چیز بیشتر از همه رنجم می دهد.........اینکه در تمام مدت به من و دل ساده ی من می خندیدی.


 


 



+ نوشته شده در چهارشنبه 28/2/91 ساعت 11:39 صبح توسط لیلی | نظر


من مردم در شبی سیاه و تار در ساعت:2 نیمه شب


 




 


 


قلبم را تکه تکه کردند...............


 هر تکه اش دارد در گوشه ای جان می دهد...................


 احساس نابم............................


 عشقم...................................


 به تاراج رفت........................


 خدایا نمی خواهم آه بکشم.....................


 هنوز هم دوستش دارم........................


 آیا بدبخت تر از من کسی هست..................


 بیچاره تر از من.........................


 پوچم......................


 تهی و خالی از همه چیز...................


 من مردم در شبی سیاه و تار در ساعت:2 نیمه شب




 



 


+ نوشته شده در دوشنبه 26/2/91 ساعت 2:36 عصر توسط لیلی | نظر


کلبه ی احساس من ........


 


 


مرگ من آمد رسید


 در شبی مفلوک وار


 واژه ها بر پیکرم


 تازیانه می زدند


........................


 آه از نهادم بر خواست


 جسم و روحم برشتافت


 کلبه ی احساس من


 ویرانه ی مخروب گشت


 .............................


 آه خدای من چرا


 روح من در کالبدم


 در بطن آغاز سرشت


 آفریدی این چنین


...............................


 درد و رنج با من چرا


 در چنین دنیای خصم


 بوده و خواهد بود


 از اذل تا مرگ من


..........................


 


 




+ نوشته شده در دوشنبه 26/2/91 ساعت 12:49 عصر توسط لیلی | نظر


من وتو

+ نوشته شده در جمعه 23/2/91 ساعت 12:28 صبح توسط لیلی | نظر


مرا نفرین کرده اند.................

مرا نفرین کرده اند.................نفرینم کرده اند عاشق باشم......................


 


روزگار می گذرانم..........اما چه روزگاری........................................


 


من عاشقم..................اما نباید باشم.......................اما هستم................می خواهم باشم................


 


معشوق سنگدل من............من هر روز و هر شب به تو می اندیشم....................باورت شود بی تو نمی توانم............


 


روحم قرار نمی خواهد بیابد..................شاید تنها نجات من در مرگ است...................................


 


شاید زمانی که فرشته ی مرگ قصد جانم را کند من بتوانم به آرامش برسم................................


 


اما نه می ترسم....................می ترسم فراموشم کنی ومن در ابدیت هم سرگشته و مجنون قرار و آرامش نیابم...............


 


من تنها خواهان تو هستم.....................نمی توانم بی تو............نمی توانم.................


 


نمی خواهم اسباب اندوه و ناراحتیت را فراهم کنم..................اما گویی این چنین دارم می کنم................


 


در رویایهای کودکانه..........در خوابهای شبانه................خود را در کنار تو می خواهم ببینم.................اما گویی تو همیشه و همیشه دورتر از اندیشه ی پست زمینی من هستی.................


 


خداوندا مرا به کدامین جرم این چنین اسیر و دربند این چنین عشقی نموده ای.....................فریاد رسی نیست؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟


 


خداوندا صدایم را می شنوی..................اشک ها ی شبانه ام را می بینی......................بی قراری هایم را چه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟


 


چرا همه چیز نباید آن طوری شود که من می خواهم.........................


 


جرا باید من او را اینقدر دیر بیابم که حتی حق دوست داشتنش را نداشته باشم.............


 


خداوندا من دوستش دارم................


خدایا یا مرا به او برسان یا رهایم کن.................قبل از اینکه خود................وجودم را به تباهی کشانم.............


 


از خودم بدم می آید.......از خود پست زمینی ام بدم می آید


 



+ نوشته شده در پنج شنبه 22/2/91 ساعت 11:56 عصر توسط لیلی | نظر


مجنون


 


  نامت را حک کرده ام بر دیوار قلبم تا جاودان باقی باشد یرایم تا ابدیت



 


 



+ نوشته شده در چهارشنبه 21/2/91 ساعت 6:53 عصر توسط لیلی | نظر


روزگارم بد نیست غم کم میخورم




روزگارم بد نیست غم کم میخورم

کم که نه هر روز کمکم میخورم

عشق از من دورو  پایم لنگ بود

غیمتش بسیار دستم تنگ بود

گر نرفتم هر دو پایم خسته بود

شیشه گر افتاد هر دو دستم بسته بود

چند روز یست که حالم بد نیست

حال ما از این و آن پرسید نیست

گاه بر زمین زل میزنم گاه بر حافظ تفعل میزنم
 
حافظ فرزانه دل فالم را گرفت یک غزل آمدوحالم را گرفت

 مازیاران چشم یاری داشتیمخود غلط بود آنچه ماپنداشتیم


+ نوشته شده در چهارشنبه 21/2/91 ساعت 10:43 صبح توسط لیلی | نظر


روزگار ما وفا با ما نداشت



روزگار ما وفا با ما نداشت
طاقت خوشبختی دل ما را نداشت
پیش پای ما سنگی گذاشت
بی خبر از مرگ ما پروا نداشت
آخر این غصه هجران بودو بس
حسرت رنج و فراوان بودو پس......


+ نوشته شده در چهارشنبه 21/2/91 ساعت 10:42 صبح توسط لیلی | نظر


هرزال

دنیای من پر از دست هاییست که

خسته نمی شوند ازنگه داشتن نقابها

دنیای من پرازآدمهاییست که

فقط فعلهایی را صرف میکنند

که برایشان صرف دارد

دهانم پرازحرف است

ولی با دهان پرکه نمیشود حرف زد


 


------------


شیخ ما دیریست شبها با چراغ

دیگر ازانسان نمیگیرد سراغ


-----------------


دنیا که شروع شد ،زنجیر نداشت.


خدا دنیای بی زنجیر آفرید.

آدم بود که زنجیر را ساخت.

شیطان کمکش کرد.

دل زنجیر شد.

عشق زنجیر شد.

دنیا پر از زنجیر شد.

و آدمها همه دیوانه زنجیری.


-------------


در این دوران که

مردم

یا گرگند یا بره

من چوپانم

پس بگذار نی بزنم


+ نوشته شده در سه شنبه 20/2/91 ساعت 2:54 عصر توسط لیلی | نظر


داستان عشق واقعی






مرد و زن جوانی سوار بر موتور در دل شب می راندند.آنها عاشقانه یکدیگر را دوست داشتند.


زن جوان: یواش تر برو، من می ترسم.
مرد جوان: نه، اینجوری خیلی بهتره.
زن جوان: خواهش میکنم ، من خیلی می ترسم.
مرد جوان: خوب، اما اول باید بگی که دوستم داری.
زن جوان: دوستت دارم، حالا میشه یواش تر برونی.
مرد جوان: منو محکم بگیر.
زن جوان: خوب حالا میشه یواش تر بری.
مرد جوان: باشه به شرط اینکه کلاه کاسکت منو برداری و روی سر خودت بذاری، آخه نمیتونم راحت برونم، اذیتم میکنه.


روز بعد ، واقعه ای در روزنامه ثبت شده بود: برخورد موتور سیکلت با ساختمان حادثه آفرید. در این سانحه که به دلیل بریدن ترمز موتورسیکلت رخ داد، یکی از دو سرنشین زنده ماند و دیگری درگذشت. مرد جوان از خالی شدن ترمز آگاهی یافته بود. پس بدون اینکه زن جوان را مطلع کند با ترفندی کلاه کاسکت را بر سر او گذاشت و خواست تا برای آخرین بار دوستت دارم را از زبان او بشنود و خودش رفت تا او زنده بماند. دمی می آید و بازدمی میرود. اما زندگی غیر از این است و ارزش آن در لحظاتی تجلی می یابد که نفس آدمی را می برد.


شاد بودن، تنها انتقامی است که میتوان از زندگی گرفت . ارنستو چه گوارا



+ نوشته شده در سه شنبه 20/2/91 ساعت 1:8 عصر توسط لیلی | نظر


   1   2      >