دروغ بود.........همه چیز
واژه ها فرار می کنند از من..............چرا؟؟....................تو می دانی چرا؟؟... یک عالمه حرف ..........غم........درد.........در دلم تلنبار شده روی هم............... می خواهم از خود.........از دل ساده و بیچاره ی خود انتقام بگیرم........................ دلی که یک روز صادقانه عاشق بود..........و زنده بود با امید داشتن احساسی ناب... و توهم اینکه جایی بر روی این کره ی خاکی دلی هست که برای او بتپد............... دچار توهم بودم؟؟.............می خواهم به جای دوست داشتن............نفرت داشتن را به قلبم یاد بدهم یادش بدهم سنگ باشد........بخندد به تمامی احساسات نابی که در دل هر کسی هست دنیایم خیلی سیاه شده..............تاریک ...................تاریک............... کسی که فکر می کردی با تو صادق است..............روراست است............به تو دروغ می گفته.............دروغ شاید تقصیر خودم بود...........این که این باور را داشتم که انسانهای صادق و خوب هستن
......................
انسانهایی که با تو روراست هستند و برایت ارزش قائلند................
می دانی چه چیز بیشتر از همه رنجم می دهد.........اینکه در تمام مدت به من و دل ساده ی من می خندیدی.







خود غلط بود آنچه ماپنداشتیم
